X
تبلیغات
مرتضی خاکی

مرتضی خاکی

وبلاگ شخصی











همه می پرسند:

چیست در زمزمه ی مبهم آب؟

چیست در همهمه ی دلکش برگ؟

چیست در بازی این ابر سپید؟

روی این آبی آرام بلند؟

که تو را میبرد اینگونه به ژرفای خیال؟


چیست در خلوت خاموش کبوترها؟

چیست در کوشش بی حاصل موج؟

چیست در خنده ی جام؟

که تو چندین ساعت

مات و مبهوت به آن مینگری؟


نه به ابر

نه به آب

نه به برگ

نه به این آبی آرام بلند

نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام

نه به این خلوت خاموش کبوترها

من به این جمله نمی اندیشم


من مناجات درختان را هنگام سحر

رقص عطر گل یخ را با باد

نفس پاک شقایق را در دامن کوه

صحبت چلچله ها را با صبح

نبض پاینده ی هستی را در گندم زار

گردش رنگ و طراوت را در گونه ی گل

همه را می شنوم. میبینم

من به این جمله نمی اندیشم


به تو می اندیشم

ای سراپا همه خوبی

تک و تنها به تو می اندیشم

همه وقت ... همه جا

من به هر حال که باشم به تو می اندیشم

تو بدان این را تنها تو بدان

تو بیا

تو بمان با من تنها تو بمان

جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب

من فدای تو به جای همه گلها تو بخند

اینک این من که به پای تو درافتادم باز

ریسمانی کن از آن موی دراز

 

تو بگیر

 تو ببند

پاسخ چلچله ها را تو بگوی

قصه ی ابر هوا را تو بخوان

تو بمان با من تنها تو بمان


در دل ساغر هستی تو بجوش

من همین یکنفس از جرعه ی جانم باقیست

آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش


نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388
توسط مرتضی خاکی